تبليغاتX
پنجره ی خیالم رو باز میکنم رو به دشت خیس بارون زده...رو به چک چک بارون..رو به چتر خیس نیمه باز... بوی خوش باران!
 مدتیه دارم فکر میکنم، وقتی که زندگی به چشم بعضی ها این قدر قشنگه، چرا برای قشنگ تر کردنش حاضرا" زیبایی زندگی دیگران رو از بین ببرن؟!! چرا با توقعات بالاشون حاضرا" دیگران به رنج و عذاب بیافتن که از روی علاقه و یا شاید پذیرش مسئولیت یا حتی رودرواسی طرف مقابل مجبور شه خواسته ی اونا رو بر طرف کنه؟!

یه جورایی به نتیجه ای رسیدم که خب به نظرم نمیشه گفت خوشاینده یا نه! یه وقتایی طرف مقابلت به خاطر ارزشی که برات میذاره..به خاطر علاقه ای که بهت داره...و یا حتی به خاطر وظیفه ای که در قبال تو داره، کاری میکنه که خودش ازار میبینه. دم بر نمیاره!! تو هم با کمال پررویی می گی  خب وظیفش بود!! یا یه تشکر خشک و خالی میکنی و سر و تهِ ماجرا رو هم میاری. مثلا مثلِ پدر مادرا که وظیفه ای در قبال فرزندانشون دارن... و به خاطر همین وظیفه و یا علاقه برات کاری انجام میدن...یا مثل دوستان و اشنایان که به خاطر علاقه یا ارزش و احترامی که بهت می ذارن برات کاری انجام میدن...!

خب می دونی..خودمونیما..شاید بعضی وقــتا تو بفهمی که اونا تهِ دلشون راضی نیست!! یا این که حتی خودشون به عذاب میافتن تا فلان چیزی که تو میگی رو انجام بدن...ولی دم نمیزنی هوم؟! میگی این که صداش در نمیاد..خب لابد ناراحت نیست دیگه! خودمون رو گول میزنیم. وجدان خودمون رو گول میزنیم...! می دونیم طرف ناراحت میشه یا به عذاب و سختی می افته، ولی میگیم این که ناراحت نمیشه...بذار این کارمونو راه بندازه دیگه..برای چی خودش اعتراضی نمیکنه ما اعتراض کنیم!!

شعــار ندین که پیش نیومده برامون!! اینم یه موضوعیه که درمورد اکثر  ادما حقیقت داره! البته کم و زیاد داره ها..مثلا برای یکی شاید یک بار پیش اومده باشه ولی برای یکی..مثلا هرروز! واسه همین میخوام ببینم برای چند نفرتون پیش اومده که جدا از این موضوع که مثالی برای قضیه ی گول زدن وجدان بود ..پیش اومده که وجدانتون رو گول بزنید؟!

بازم میگم..این قضیه ای که بالا گفتم ...خواسته ها و توقعات و این حرفا، این مثالی بود برای همین قضیه ی " گول زدن وجدان! " ...برای کدوماتون پیش اومده؟! لطفا" یه طوری توی کامنتا حرف بزنید که بفهمم! یه طوری نگین که خودتون بفهمین فقط! میخوام از این موضوع و کامنت هایی که اینجا گذاشته میشه نتیجه ای بگیرم. نتیجه ای کلی درمورد این موضوع " گول زدن وجدان" که خیلی ها تازگی ها بدون در نظر گرفتن خیلی چیزا حاضرن انجامش بدن! :)

شعر نوشت: 

خروش و خشم توفان است و، دريا،

به هم مي كوبد امواج رها را .

دلي از سنگ مي خواهد، نشستن،

تماشاي هلاك موج ها را!

 

 پ.ن: اسممو عوض نکردم! همون خط خطیه! این بالا نوشتم بوی خوش باران که با قالب جور در بیاد! :)

 


+ تاریخ جمعه بیستم شهریور 1388 | ساعت2:1 | نویسنده مهتاب |

_ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __

الان نمی دونم...ذوق کنید...ناراحت بشید...از خوشحالی غش کنید..از ناراحتی تو سر خودتون بزنید یا هرچیز دیگه ای...!

 

فقط خواستم بگم این قفله رو اومدم بازش کنم!! کلید طلایی که گیرمون نیومد. یعنی یه کلید برنز رو رنگش کردن به جای کلید طلایی بهمون انداختن!

 

از این شعره خیلی خوشم می اد:

 

در شبی تاریک

که صدایی با صدایی در نمی آمیخت

و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید.

از میان برده است طوفان نقش هایی را

که به جا ماند از کف پایش

گر نشان از هرکه پرسی باز

برنخواهد آمد آوایش.

 

آن شب

هیچکس از ره نمی آمد

تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود

کوه: سنگین، سرگران، خونسرد.

باد می آمد، ولی خاموش

ابر پر می زد ولی آرام.

لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز

رعد غرید،

کوه را لرزاند.

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند.

 

امشب

باد و باران هردو می کوبند:

باد خواهد برکند از جای سنگی را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید

هردو می کوشند.

می خروشند.

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده برجا  استوار، انگار با زنجیر پولادین.

سال ها آن را نفرسوده است.

کوشش هرچیز بیهوده است.

کوه اگر بی خویشتن پیچد

سنگ برجا همچنان خونسرد می ماند.

و نمی فرساید از آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک

یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک..

                                            در شبی تاریک...

 

پ.ن: اصولا" با یک دل گرفته چه کار میشه کرد؟ کسی راه حل داره؟!


+ تاریخ دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 | ساعت15:35 | نویسنده مهتاب |

_ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __

 

وقتی که ذهن منم قفل میشه اینجا هم قفل میشه! حذف نمیشه! می مونه تا روزی که این ذهن داغون من دوباره باز شه! شاید با یه کلید طلایی..اگه اون کلید رو پیدا کردم با همون کلید اینجا رو باز میکنم.

 

از همه ی دوستانی که تو این مدت شریک شادی ها و غصه هام بودن واقعا" ممنونم.

 

خداحافظ!


+ تاریخ شنبه نهم خرداد 1388 | ساعت17:11 | نویسنده مهتاب |

_ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __

ممنون از عموابر که دعوتم کرد:

 : وضعیت من در این روز ها! تقریبا" همه تعجب می کنند. اون مهتاب خونسرد و درون ریز پس کجاست؟ کسی نمی بینتش!

 

  : دقیقا" همون مهتاب بدجور افتاده تو کار وبلاگ خونی! مخصوصا" وبلاگ کسایی که مشکلات زیاد دارن توی زندگیشون! انگار یه جورایی داره ازشون عبرت می گیره.

 

  : به حالشون غصه می خوره و سعی میکنه که یاد بگیره در حقیقت باید توی زندگی چه چهره ای داشت!! 

 : مهتاب متعجبه از رفتارهای جدید بعضی ها! از این همه تحول...یعنی با زیاد شدن سن یه دفعه ادما این قدر تغییر می کنند؟

 

 : مهتاب در حالی که داره خدافظی میکنه و به بقیه میگه که خب تموم شد الان و میزنه تو حالشون که این ماجرا ادامه ندارد!

 

ممنون از عمو ابر که دعوتم کرد! من هم دعوت می کنم از خاله سوسکه و پسر بهار! به گمونم بقیه نوشتن نه؟ اگه کسی دیگه ای هم هست که ننوشته از طرف من به خودشون دعوت نامه بزنه!


 


+ تاریخ شنبه نهم خرداد 1388 | ساعت15:33 | نویسنده مهتاب |

_ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __

روز اخر مدرسه رو هیچ وقت یادم نمیره.

زینب و مریم...کسایی که همیشه تا مامانشون می اومد دنبالشون زود میرفتن و من که اغلب اوقات دیر می اومدن دنبالم. اما زینب و مریم که اون موقع بهترین دوستام هم بودن اون روز دیر اومدن دنبالشون. اول مریم رفت خونشون و من...چقدر با زینب حرف زدم. چقدر گریه کردم. اون چه قدر حرف زد. از زندگیش...فکر کنید یک بچه دبستانی واقعا چه می فهمه از مشکلات!!؟ اما خب اون حرفاشو زد. هرچی که تاحالا داشت و نمی تونست بگه..از خوشحالی هاش..غصه هاش..و منم گفتم. چه قدر خوب بود. و بعد مامان من اومد. برخلاف اکثر اوقات که دیر می اومد. بغلش کردم و خیلی ساده گفتم خدافظ. هیچ وقت فراموشت نمی کنم. و اون هم. و این درحالی بود که می دونستیم راهنمایی با هم نیستیم. بعد هم اومدم تو ماشین. مامانم گفت چرا گریه میکنی؟ و من خجالت کشیدم ! چقدر بده وقتی یکی داره گریه میکنه برای این که دلش تنگ میشه بقیه ازش بپرسن چرا گریه میکنی؟ و چقدر بده که بگن اخرین روزه بابا..راحت شدی!! این حرف گریه ادمو بند میاره

 

چیز بیشتری یادم نمیاد. کلاس پنجم دبستان که بودیم فقط ۱۱ نفر تو کلاس بودیم.

 

مرسی از جیمز که دعوتم کرد. نمی دونم کی رو دعوت کنم. اکثریت نوشتن. هرکی که میخواد از طرف من خودشو دعوت کنه!

 

 


+ تاریخ پنجشنبه هفتم خرداد 1388 | ساعت16:49 | نویسنده مهتاب |

_ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __

شاد باشم!!

چرا که نه؟ بهتره از حالت دپ بیام بیرون. به قول بهار  من واقعا" چه مشکلی دارم که این قدر دپم؟ واقعا نمی دونم خودمم!

تصمیممو گرفتم. باید شاد بود... چرا که نه؟

 

 

 

 


+ تاریخ سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 | ساعت20:22 | نویسنده مهتاب |

_ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __

کلمات معلق ذهن من:

آسمون، خورشید، رنگین کمون، پل، خدا، گل، سهراب، رود، چمن، ابد، تنها، غصه، لبخند، سردرگم، بستنی، دندون، ستاره، مسواک، گل، پرچم، خرس، باروون، اسب، خر، کلاه قرمزی، غربت، قلب، درد،  حس ، نگاه، پیرهن، عینک،درس، افتاب!!

 

از مک ممنونم که دعوتم کرد! منم دعوت میکنم از پسر بهار و اینیگو که کلمات معلق ذهنشون رو بنویسند.

 

----

 

خوب یادم می آد...سر کلاس ادبیات...امتحان روخونی...مِناره رو خوندم مُناره!! از همه بچه ها تا یک غلط داشتن کم می کرد..به من هیچی نگفت..وقتی نوبتم شد که از روی شعر بخونم...بهم گفت یه شعر که از کتاب هم نباشه از حفظ  بخونم که نمره ی روخونیم درست بشه! آروم آروم...همه ی شعرایی که یادم بود یک دفعه از یادم رفت...دو دقیقه بهم وقت داد و من همون شعر " تو به من خندیدی" فروغ رو براش خوندم!! چه قشنگ بود وقتی که توی یک سکوت...یک صدا با احساس یک شعر خوند..و بعد همه دست زدن..و برای صاحب اون صدا...لذت نمره ی بیست از همه چیز بیشتر به یادش موند!!


+ تاریخ چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 | ساعت15:9 | نویسنده مهتاب |

_ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __

حالم خوبه.

 

مرسی از همه. مخصوصا اینیگو که حرفاش خیلی تاثیر گذاره.

 -------

 

شنیدی میگن:

 

ادما دو دسته اند! یا اونایی که توی مرداد به دنیا اومدن! یا اونایی که دوست دارن تو مرداد به دنیا می اومدن!!

 

قسمتی از دیالوگ فیلم سوپرستار!

 

 


+ تاریخ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 | ساعت15:29 | نویسنده مهتاب |

_ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __

این ها چه می گویند؟

 

 

 

نمی دانند نازنینم...لیاقت تو بالاتر از اینهاست. من تورا به ترنم همه ی رویاها دوست دارم! چطور دلتان می اید که بگویید او لایق نیست.

 

او لایق همه ی عشق های پاک دنیاست. لایق همه ی شاخه گل های حتی پژمرده.


+ تاریخ سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 | ساعت23:11 | نویسنده مهتاب |

_ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __

امروز در شهر عشق...به گورستان پا گذاردم..و در انجا سنگ قبری دیدم. سنگ قبری از سنگ قبر های دل های شکسته...

 

به نزدیکش رفتم...گلبرگ های خشک شده را که بر رویش پر پر شده بود کنار زدم و نوشته ی رویش را خواندم!!

 

باور کن نازنینم! ...اسم من بر روی قبر دل شکسته ام حک شده بود! من با گورستان شکسته ها نیز همرنگ شدم!

 

امـــــــــــــــا

 

خیلی اسان مثل همیشه..در دلت حرف هایم را شعار بخوان! فکر کن که دوست داشتن من مثل یک دوستی ساده و گذراست...

 

تو نمی خواهی باور کنی؟ بغض گلویم را بدجور فشار می دهد...اما تو حتی نمی خواهی بشنوی!

 

من مزاحمت نخواهم شد نازنینم ...با زیبایی های زندگی همرنگ شو!


+ تاریخ سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 | ساعت22:55 | نویسنده مهتاب |

_ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __ _ __